تبليغاتX
می خوام ببوسمت





















می خوام ببوسمت

همیشه یکی بود...یکی نبود

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت7 PMبه قلم Eli |

 

 

سلام دوستای گل و خوگشلم  من میخواستم یه توضیح کوچولو در مورد این عکس بدم:

این یه عکسه و خودم تایپش نکردم و وقتی که قالبمو عوض کردم نصف این عکس گم شد

حالا کجا رفته؟خدا میدونه

 ولی دلم نیومد از وبلاگم ورش دارم

اگرم واسه شما موضوعش جالبه و میخوایید کاملشو داشته باشید

 میتونید اینو تو کامپیوترتون سیو کنید تو کامپیوتر کامل نشون میده

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت5 PMبه قلم Eli |

خواب دیده بودم.در سواحل دریا و در حال قدم زدن با خدا.رو به رو، در پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی ام به نمایش در می آمد.متوجه شدم که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرو رفته است. یکی جای پای من و دیگری جای پای خدا.

وقتی آخرین صحنه از زندگی ام به نمایش در آمد متوجه شدم که خیلی اوقات در مسیر زندگی ام فقط یک جای پا بوده.همچنین متوجه شدم که آن اوقات سخت ترین و ناراحت کننده ترین لحظات زندگی ام بوده است.

این واقعا من را رنجاند و از خدا درباره آن سوال کردم: خدایا تو گفتی چنانچه تصمیم بگیرم که با تو باشم همیشه همراه من خواهی بود ولی من متوجه شدم که در بدترین شرایط زندگی ام فقط یک جای پاست نمی فهمم چرا در مواقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم مرا تنها گذاشتی.

خدا پاسخ داد: فدزند عزیز و گران قدر من،تو را دوست دارم و هیچ وقت تنهایت نمی گذارم. زمان هایی که تو در آزمایش و رنج بودی وقتی تو فقط یک جای پا می بینی من تو را به دوش گرفته بودم

+نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت7 PMبه قلم Eli |

 

 

 

چشمهایی دیدم من که خدا را می دید!

صدایی می آمد،

کودکی شاید 9 ساله بود،

شغلش کودکی کردن نبود اما،

کارش آرامش بخشیدن به نیت های ما بود با اشعاری که به نفع خودمان تعبیر می کردیم،

او می خندید،

شب بود،

سیاهی،

تنها بود،

دخترک خدا را دیده بود!،

او خدا را در چهره مردک پلید آب نبات به دست دیده بود،

نمی دانست خدایش متجاوز هم می شود اما،

طفلک پاک بود،

مردک ترسید،

فقط از نگاه پاکش،از تشکر صادقانه اش به خاطر یک آبنبات کوچک،محبت را تجربه کرد،

ترسید؛ از حسی ناشناس،

رفت،

خدا را حس کردم،

شاید درست دیده بود

 

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت7 PMبه قلم Eli |

روزگاز طنزیست بر پایه احساسات من و تو!

لااقل سعی خودمو می کنم به این طنز چند صد هزار شبی بخندم.

کاش جرعتش را داشت تا مثل این نود شبی ها وقتی کم می آورد تمامش کند یا حداقل کنار می کشید و جایگزین می کرد.

--

همچنان در انتظار سه هایی می مانم که قدیمیها می گفتند همه دو ها به آن می شوند.

یاد آن کودک بی دست و پای دبستانمان بخیر که معلم زیپش را بالا می کشید.

یاد همان معلم هم بخیر, چقدر فرق داشت با استادنماهای بی ذوق امروزی.هر چه نبود لااقل مشتاق بود.

حالم از تصویر گذشته به هم می خورد اما فقط یادش بخیر.همین!

حال اگر این وسطها حرفی از روی احساس زدیم که خنده تان گرفت یا بی جوابش گذاشتید مهم نیست.من کار خودم را می کنم.

آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید بی خیال آن که دارد دست و پای دایم می زند در آب آن دورها.آنها جدا" از شما زیادی دورند.توقعی نیست برای تقلا کردنتان.چرا به همانها که در ساحل همین کنارتان اندکی آنسو تر در اندیشه چگونه مثل شما شدن غرق شده اند نگاه هم نمیکنید؟گاها اگر سرتان را برای روگیری از آفتاب هم می چرخوانید چشمانتان پر از تحقیر است.اندیشه ام تا بدانجا قد کشید که باز هم مشکل از من و تو نیست.اصلا دوست ندارم جزیی از شما شمارش شوم اما انگار پشت سرها چیزها می گویند.

---

حواست باشد اگر چرایی موهوم برایت پیش امد از من نپرس.ذهن من پر از آن چراهاست.اضافه شان نکن.

حواست باشد دوستی که تا به حال حتی از نزدیک هم ندیدمش بزرگترین درس زندگی را به من آموخت.فقط کافیست خودت را به به نفهمی نزنی.همه چیز حل است.

از شما انسانهایی که به امید تنها ندای یک انسان هم جنس دست به هیچ کاری نمی زنید تا مثلا خوب بمانید منزجرم.

ز جلوی دانشکده های پزشکی که گذر کنی و به ماشیندارهایش که چشم بیندازی منظره بسیار جالبی توجهت را جلب خواهد کرد.روپوشهای سفیدی که به آویز صندلی عقب آویزان هستند.

نماد بارز و زیبایی از ایرانی بودن.حسی که باعث می شود خودت را هم فراموش کنی به یادت آورد که ایرانی هستی.قول می دهم خودی های آن وری دلشان تنگ شود برای این چیزها.چون آنها ندارند دوستانی که پزشک نمی شوند تا خدمت دهند می شوند تا منت نهند.چیزی که برعکسش باعث شده تا همان مغز فندقی های چشم تنگ خودمان جهان را متحیر کنند.تحیری از جنس حتی همان روپوش ها سفید.چقدر قشنگ اثبات می کند ضرب المثل "تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها" وقتی می گویند یک گروه علمی ایرانی جلوی یک گروه علمی چینی کم می آورد اما همان گروه چینی را یکی از افراد گروه ایرانی می تواند به خاک سیاه بنشاند.جالب است که می دانیم و همچنان خود را سرگرم حجاب می کنیم و گشتهای ارشادی و زنان کماندوی داخلش که انگار به جای ارشاد آمده اند شاخ غول را کج کنند!

چقدر مضحک شده خنده هایت سردار جان.راه دیگری بیندیش

+نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت7 PMبه قلم Eli |

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت3 PMبه قلم Eli |

Angel_of_Death

 

 

 

با خودم فکر مي کردم تحقق روياهايم غير ممکن است،اما خدا گفت :

«هر چيزي ممکن است»

گم شده بودم،گيج بودم،فکر مي کردم هيچ وقت جوابي پيدا نخواهم کرد،اما خدا گفت :

«من هدايتت خواهم کرد»

خود را باختم،فکر مي کردم نمي توانم،از عهده اش بر نمي ايم ،اما خدا گفت :

« تو از عهده ي هر کاري بر مي ائي»

غمگين بودم،احساس کردم زير کوهي از نا اميدي گير افتادم ،اما خدا گفت:

« غمهايت را روي شانه هاي من بريز»

فکر کردم نمي توانم،من انقدر باهوش نيستم،اما خدا گفت :

« من به تو خرد لازم را مي دهم»

بار گناهانم رنجم مي داد ،براي کارهاي بدي که کرده بودم از خود عصباني بودم،اما خدا گفت :

«من تو را مي بخشم»

از خودم بدم مي امد ،فکر مي کردم هيچ کس مرا دوست ندارد ،اما خدا گفت :

«من به تو عشق مي ورزم »

گريه مي کردم،زيرا تنها بودم،اما خدا گفت :

« من هميشه با تو هستم »

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت3 PMبه قلم Eli |

حتی اگر هیچ گندی هم به آب ندهید این اطمینان را به شما می دهم اگر در این جامعه بی رحم زندگی می کنید با نهایت بی رحمانه ترین بد و بیراه ها پشت سرتان مواجه می شوید.

روی صحبت با بعضی دخترهاست و فجاعت بار ترین کارهای من ِ پسر و امثال من ها.ما گاه آنقدر کثیف می شویم که به چه راحتی عصمت عده ای از شما را زیر سوال می بریم تنها به خاطر نرسیدن به خودخواهانه ترین خواسته هایمان

من کمتر عادت به دفاع از گروهی دارم اما اینبار چیزها شنیده ام که با سکوت حل نمی شود.امروز تازه فهمیدم این زبان کوچک می تواند چه کارها در لحظه ای با آبروی توانجام می دهد.گاه آنقدر از کم آوردنم دچار تشویش می شوم که پشت سرت...و تو که توان دفاع از خود را در وجودت و در این جامعه همچنان مرد سالار کشف نکردی متحیر از شنیدن آن حرفها فقط به من خیره می شوی.

و آنقدر ساده لوحانه غرق در احساساست می شوی و خشنود از زده شدن مخی توسط من سگ مایه که نیم نگاهی هم به مقصود "بزن و ول کن" من نداری.

امروز فهمیدم تو حق انتخاب هم نداری اگر ما نخواهیم.

فهمیدم ما هنوز هم جنبه دوستی های بی آلایش آن وری ها را نداریم در حالی که ادعای فرهنگمان به خصوص در قشر بالایی جامعه گوش فلک که هیچ دیوار صوتی را هم می شکند.

فهمیدم اگر تو به چشمهای بی شرم من پاسخ منفی دهی دنیایت مغموم می شود.

اینجا سهمگین ترین نگاه های سنگین محسوس است وقتی بی گناه پتیاره خطاب می شوی فقط به خاطر اینکه من این تصمیم را گرفتم.

با اینکه از جنس شما نیستم اما دلم می گیرد از این جامعه بیمار که گریبان گیر اکثریت می شود با کمی زیاد و کم.

فقط امیدوارم بدانید هنوز هم هستند عده ای که که سعی در درکتان دارند

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت3 PMبه قلم Eli |

و کاملا حق داری اگر همه ما را مثل هم بپنداری.ما همه مشتی مذکر پست متجاوزیم.باور کن!حتی به اندازه قطره خون بینیت که زیر آفتاب بیرحم خوش مشرب جاری شد هم به این قضیه شک نکن.من تو را می خواهم و چند روز بعد کسی دیگر.خیال های باطل تو را به یاد شیرین و فرهادهای پیچش مو بین نیندازد.اما به اینها همه یک چیز کوچک را اضافه کن.تو خیلی آشغالی.کثیف تر از اینکه حتی بخواهم به تو دل ببندم.من بزرگ شده جامعه ای هستم که مادرانش هم حتی نگاهشان زیرکانه است به شبه مردان دیگر.من بزرگ شده دنیای توهای بی فطرتم.اگر ما فقط مثل همیم شما کاملا شبیه سازی شده یکدیگرید.بیخیال این حرفها بیا باز هم خود را سرگرم انرژی های سردرگم بی پایان کنیم.همانها که داستانشان هم بی پایانند.من نفهمیدم بی پایان به چه درد من فانی می خورد؟گور مرگ آینده ها.مگر آنها چه گهی خوردند برای من و توی نکبت بار جز آب دادن یه ریشه کینه.درختش هم که من و تو شدیم که به هر باد وزانی بذر می دهیم.چقدر لذتبخش است وقتی ما هر دو یکسان میندیشیم در مورد هم.دلیلش همان شیطان رانده شده محبوب باشد شاید.خدا جان بای بای!قیول کن تو هم شکست می خوری.ببین چه راحت دخترکی را می فشارم وقتی چند قدم آن طرف تر بانوی دیگری انتظار من را لحظه لحظه اشک میریزد.بانوی عزیزم اینها گذراست.دقیقه ای بعد تو هم خودت را با کمال میل قربانی میکنی.اینها احتیاجی به گفتن ندارند.حتی این خواننده های چپر روزگار هم فهمیده اند که اگر گوش کنی به شعرهای دوستت دارمشان یک "برو دیگه"ناقابل اضافه شده.

یکی برود جنازه بیل بزند از این جهان.از لبنان از اسرائیل از ..... .دوستان لطفا بیشتر همدیگر را بکشید.ما طیبعت را دوست داریم.کود انسانی خوب رشد می دهد.قدرت مطلق مبهم عزیز خودت هم مثل خورشیدت دست نیافتنی هستی.و مثلش تازگی فقط بلدی بسوزانی.برو با همان فرشته های نفهمت خوش باش.هر وقت هم حوصله ات سر رفت برانشان به زمین خودمان.فقط حیف که کاری اینجا ندارند.ما همه متنفریم از هم.راحت باش!

سلام زیبارویان عشوه گر.از این به بعد من هم بازی

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت3 PMبه قلم Eli |

به

 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگررا دوست داشتند...

زن جوان : یواشتر برو من می ترسم...

مرد جوان : نه، اینجوری بهتره ...

زن جوان : خواهش می کنم من خیلی می ترسم...

مرد جوان : خوب،اما اول باید بگی که منو دوست داری...؟

زن جوان : دوست دارم،حالا می شه یواشتر بری...؟

مرد جوان : منو محکم بگیر...

زن جوان : خوب حالا می شه یواشتر بری...؟

مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.....

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود، برخورد موتورسیکلت با ساختمان حادثه آفرید در این سانحه که به دلیل بریدن ترمزموتورسیکلت رخ داده ، یکی از دو سرنشین زنده مانده و دیگری درگذشت، مرد جوان که از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود ،پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوست دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت3 PMبه قلم Eli |

 

 

 

 

 

 

بی تو تنها

 

تقديم به همه كساني كه به عشق خود نرسيده اند

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

گفت نه.

گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.

گفت: نه خودم جمع مي كنم.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.

ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا.

 

سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه

رازدارش بود

+نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت2 PMبه قلم Eli |

 

 

 

نمیدونم ؟؟........شاید خیلی هاتون نامه ی استاد بزرگ کمدی : جناب اقای چارلی چاپلین رو خونده باشید یا شنیده باشید اما من دوست دارم که یه نسخه از اون رو توی وبلاگم داشته باشم چون حرفاش از حرفای خیلی ها که ادعاها دارن و شاید ما حرفاشونو هزاران بار شنیده باشیم خیلی قشنگ تره:

ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم
، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن
٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم
. من از توليس دورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست
. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی
. اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی
٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و
 پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش
.اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد
٬ در گوشه ای بنشين ٬
 نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی
 شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬
 خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين
٬ رويا.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬
 که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم .
 من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬
 و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران
 ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬
 که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬
 در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو
 می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟

............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای دور٬ بس

قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی

شنيدنی است‌:

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز
 می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را

 چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از
 غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و
 از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين
. با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند
٬ خود گريستم .

ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی
 ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند
 ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت
 ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام
 ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
 

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬
 و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم
 ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی
 ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ،
 از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ،
چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

 


اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی
، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت
می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی
، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم
٬
 برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام
٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی
 بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم
 : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار
 ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .


آن شب
٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی
٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند
٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش
، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد.
 و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک
، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت .
 اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد...

..

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت11 PMبه قلم Eli |

 

خواهر كوچكم از من پرسيد پنج وارونه يعني چه؟ من به او خنديدم كمي آزرده و

 

حيرت‌زده گفت: روي ديوار و درختان ديدم. باز هم خنديدم. گفت: ديروز خودم ديدم

 

كه مهــــــران پسر همسايه پنج وارونه به مــريــم مي‌داد آنقدر خنديدم كه طفلك ترسيد

 

بغلش كردم و بوسيدم و گفتم :بعدها وقتي كه باران بي‌وقفه‌ي درد سقف كوتاه دلت را

 

خم كرد بي‌گمان مي‌فهمي

 

 

؟

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت11 PMبه قلم Eli |