|
در در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم خدا پرسید:((پس تو می خواهی با من گفتگو کنی)) من در پاسخ گفتم:((اگر وقت دارید)) خدا خندید : وقت من بی نهایت است ....... پرسیدم:چه چیز بشر, تو را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد: کودکیشان! اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند باز کودک شوند اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند بنابراین نه در حال زندگی می کنند نه در آینده! اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیستند دست های خدا دستانم را گرفت مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم: خدا جونم تو دوس داری بنده هات کدوم درسای زنگی رو بیاموزند؟؟؟؟؟؟؟ گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد بهترین کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند بیاموزند که نباید خودشان را با دیگران مقایسه کنند بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنها که دوستشان دارند ایجاد کنند اما سا ل ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشند بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند چگونه احساسشان را بیان کنند بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند بیاموزند که کافی نیست که دیگران را ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند من با خضوع گفتم:به خاطر این گفتگو ازت ممنونمممممم! و آخرین کلام؟؟؟؟؟ خدا لبخند زد و گفت : فقط بدانند من اینجا هستم (((همیشه)))
نمی دانم دانه را تو کاشتی یا من؟ زمین اما از من بود. من گریه می کنم ٬ دانه سبز خواهد شد؟ نمی دانم. دانه محتاج اشکهای من است ٬ دانه محتاج پرتو گرم نگاه توست تو اگر بر اشکهای من نتابی ٬ تو اگر دانه کوچکم را گرم نکنی هرگز سبز نخواهد شد ****************** **************** تنها نگاه بود و تبسم. امّا ... نه: گاهی که از تب هیجان ها بی تاب می شدیم . گاهی که قلب هامان می کوفت سهمگین . گاهی که سینه هامان چون کوره می گداخت . دست تو بود و دست من، کز شوق، سر به دامن هم می گذاشتند وز این پل بزرگ پیوند دست ها دل های ما به خلوت هم راه داشتند ! یک بار نیز، یادت اگر باشد وقتی تو، راهی سفربودی یک لحظه،وای تنها یک لحظه سر روی شانه های هم آوردیم با هم گریستیم... تنها نگاه بود و تبسم، میان ما ما پاک زیستیم ! ای سر کشیده از صدف سال های پیش ای بازگشته از سفر خاطرات دور آن روزهای خوب تو، آفتاب بودی بخشنده، پاک،گرم من،مرغ صبح بودم مست و ترانه گو امّا در آن غروب که ازهم جدا شدیم شب را شناختیم در جلگه ی غریب و غم آلود سرنوشت زیر سُمِ سمند گریزان ماه و سال چون باد تاختیم در شعله ی بلند شفق ها،غمگین گداختیم جز یاد آن نگاه و تبسم، مانند موج ریخت به هم، هر چه ساختیم. ما پاک سوختیم. ما پاک باختیم
|
![]()
پروانه ی من در توری اسیر است
HomeProfile
مرداد 1388فروردین 1388 اسفند 1387 مرداد 1387 تیر 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385
دختر شرقیع+ش+ق عزیزم نظر یادت نره *ستاره* ی نایاب من *سها* شبنم سحر گاهی مرکز فرماندهی عشق هرچه میخواهد دل تنگت بگوووووو اخرین تیر کوبید foorijoon milad.m انتخابات قصر احساسات من اسمان بارانی همسفران عشق دوست دارم دیاکو عزیزم یادداشتهای من از هیچکجا اکنون همه جور عکس delkhaste عاشقونه هندسام من عاشقم سکوت فریبا جوووونم مهشید نازنازی من افسونگر عزیزم باور کن انتظار
تنهاترین عاشقدوان دوان حریم عشق قاب شیشه ایی دختر مشرقی تنهاترین عاشق دست نوشته های اخرین دیوانه آتش و آب دست نوشته های پینوکیوی من واژه های خیس .:دلکده ایی برای دلنوشته ها:. خاطرات مدرسه قلب مقدس دختر بسرای جوون هیام یک قدم تا عشق بهارنارنج کابوس شیرین ترفند-مطلب شماره 72 فریاد سکوت دریای غم عاشق باش سوختگی اسید زیباترین عکسهای دنیا عشق=کامران و هومن عشق من عاشقم باش اشک لبخند سرزمین IT تو شعر نابی با ردیفی از تبسم اینو ببین خیلی گریه داره زندگی زیبا دهکده ی عشق ف مثل فوتبال hate بوی باران به سوی او سعی کن به چیزی که میخوای برسی وگرنه .... بلاتکلیف بهترین اهنگها جنگجوی بی سبر بدحجاب(بهترینه) بدون شرح(شقایق گلم) من و تنهایی من اخرین تلاش zero.one دنیای خواب من درد مشترک مرا فریاد میکند لی لی جونم(بابا حبیب) خوش امدید دانلود اهنگهای تک
کاربران آنلاین: بازديدها : http://akharin-divaneh.blogfa.com |