تبليغاتX
می خوام ببوسمت





















می خوام ببوسمت

همیشه یکی بود...یکی نبود

تنهایی هم تنهایم گذاشت

حالا دیگر تنها هم نیستم

انگار یکی هست

یکی که همش میرود یا... می اید

نمیدانم هست یا نیست

کاش نبود خیالم جمع بود که تنهایم

یا حداقل با من بود که فکر میکردم تنها نیستم

میبینمش

اما نیست

کاش نمیدیدمش اما بود

بودنش را دوست دارم

وجودش ارامشم میبخشد

مثل عروسکیست که فقط چشمانش مال من است

کاش صدایش هم بود

کاش عشقش هم بود

دوستش دارم

نگاهش نمیکنم

میترسم

میترسم از نگاهم بفهمد

همیشه ازین کاش متنفر بودم

اما کاش مال من شود

حتی برای مدتی

کاش ...

کاش اینهمه کاش نداشتم...

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت0 AMبه قلم Eli |

تمام شده...

انگار همه سکوت کرده اند تا ببینند سر انجام کار من چه میشود؟

چند سالیست که دیگر عروسکم صدایم نمیکند

 اینهم با من قهر کرده

از ان روزی که بزرگ شده ام دیگر نه در اغوشم میخوابد

 نه صدایم میکند

 بالای قفسه نشسته دامن قرمزش اویزان است

فقط نگاهم میکند

 از ان روزی که بزرگ شدم عروسکم هم تنهایم گذاشت

همه تنهایم گذاشتند

زن پسر خالم که تازه ازدواج کرده بود

 همیشه در تصورم با ان لباس سپید بلند با تاج نقره ایی و کفشهای پاشنه بلند

 یه عروس خانوم بود که همیشه دوست داشتم نازش کنم

 اما از وقتی بزرگ شدم برایم شده یک زن مثل تمام زنهای دورو و پیچیده

 دروغهایم بیشتر شده

 دروغهای بیشتری هم میشنوم

 ان روزها ساده لوحانه باور میکردم

 اما الان باور نمیکنم به روی خودم هم نمی اورم

 میگذارم تا دوست عزیزم باور کند که من دارم گول میخورم

ان روزها کفش های پاشنه بلند مادرم را میپوشیدم

 برایم بزرگ بود اما مهم نبود

کیفش را روی دوشم می انداختم

 تا زیر زانو هایم میرسید اما بازهم مهم نبود

با پاهای کوچکم در حیاط خانه  میدویدم و خرید میکردم

 میخواستم هرچه زودتر مامان شوم

این نقش را دوست داشتم

بزرگ شدن را دوست داشتم

اما دیگر نمی خواهم

تا همین جاهم زیاد است

از وقتی بزرگ شدم

از وقتی بالهای صورتی ام را بریدند

 همه چیز تمام شده و تنهایی شروع شده...

 

+نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت3 PMبه قلم Eli |

باد آهنگ تنهایی را مینوازد

شاخه ها میرقصند و پروانه ها میخوانند

هوا بوی نم گرفته.

به آسمان نگاه میکنم

ابرهای تیره میدوند

انگار دوباره باید مرور کنم خاطرات خاک گرفته را

هروقت که باد میوزد...

 هروقت که ابرها سایه می اندازند و افتاب میمیرد

 هروقت که پرده ی اتاقم موزون میرقصند یا شاپرکها سکوت میکنند...

 غبار دل من هم خیس میشود... سنگین میشود... دلم میگیرد

خاطرات زنده میشود

نمیدانم چه قفلی بین خاطرات من و این ابرههاست

کوله بار باد پر از تنهاییست

کاش باد نمیوزید

کاش باران نمیبارید

دل من هم نمیگرفت

این آرامش زیادی عذابم میدهد

میترسم شاید طوفان بیاید

من از طوفان بعد از آرامش و گریه ی بعد از خنده می ترسم...

View Full Size Image

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت5 PMبه قلم Eli |