تبليغاتX
می خوام ببوسمت





















می خوام ببوسمت

همیشه یکی بود...یکی نبود

بازهم باران

باران از جان اين دل من چه ميخواهي؟

بس است

اينهمه بر تن اين جاده نکوب

دلم ميترکد وقتي که بايد شبهاي تنهايي را با صداي باران سر کنم

گفتن از تو برايم سخت است

هرکه بر در کوبيد در دل گفتم تويي

وقتي ديدم اينبارهم تو نيستي دلم ميگرفت

بغضم ميترکيد

بعدها گفتم شايد قرار است ديرتر بيايي

با يک قصه ي قشنگتر که قصه ي امدنت افسانه ميشود

و براي جوانترها تعريف ميکنند که چه رويايي بود عشق ما و آمدن تو

اما هميشه ميدانستم که ميايي

شک نکردم

من به تو ايمان داشتم

شک و ايمان دو روي يک سکه است

من ايمان را انتخاب کرده بودم...

حال ديگر بس است

گفتم که ديگر نيا

امشب که صداي باران دلم را ميسوزاند و بغضم را ميترکاند تو نيستي

ديگر نميخواهمت...

نيا...

صداي در مي آيد نکند تو باشي...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت3 AMبه قلم Eli |

سال نو

هفت سین نو

و بهاری نو

مبارک...

میدانم بعد از بیست و سه روز به آن داغی نیست

اما خدارا شکر آنقدر دیر نکردم که از دهان بیفتد...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت3 AMبه قلم Eli |