تبليغاتX
می خوام ببوسمت -





















می خوام ببوسمت

همیشه یکی بود...یکی نبود

تمام شده...

انگار همه سکوت کرده اند تا ببینند سر انجام کار من چه میشود؟

چند سالیست که دیگر عروسکم صدایم نمیکند

 اینهم با من قهر کرده

از ان روزی که بزرگ شده ام دیگر نه در اغوشم میخوابد

 نه صدایم میکند

 بالای قفسه نشسته دامن قرمزش اویزان است

فقط نگاهم میکند

 از ان روزی که بزرگ شدم عروسکم هم تنهایم گذاشت

همه تنهایم گذاشتند

زن پسر خالم که تازه ازدواج کرده بود

 همیشه در تصورم با ان لباس سپید بلند با تاج نقره ایی و کفشهای پاشنه بلند

 یه عروس خانوم بود که همیشه دوست داشتم نازش کنم

 اما از وقتی بزرگ شدم برایم شده یک زن مثل تمام زنهای دورو و پیچیده

 دروغهایم بیشتر شده

 دروغهای بیشتری هم میشنوم

 ان روزها ساده لوحانه باور میکردم

 اما الان باور نمیکنم به روی خودم هم نمی اورم

 میگذارم تا دوست عزیزم باور کند که من دارم گول میخورم

ان روزها کفش های پاشنه بلند مادرم را میپوشیدم

 برایم بزرگ بود اما مهم نبود

کیفش را روی دوشم می انداختم

 تا زیر زانو هایم میرسید اما بازهم مهم نبود

با پاهای کوچکم در حیاط خانه  میدویدم و خرید میکردم

 میخواستم هرچه زودتر مامان شوم

این نقش را دوست داشتم

بزرگ شدن را دوست داشتم

اما دیگر نمی خواهم

تا همین جاهم زیاد است

از وقتی بزرگ شدم

از وقتی بالهای صورتی ام را بریدند

 همه چیز تمام شده و تنهایی شروع شده...

 

+نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت3 PMبه قلم Eli |